X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

مرتبه
تاریخ : 1390/10/22

چشمهایش را باز کرد...باز هم صبح...

صبحانه مختصری خورد.نگاهی به داروهایش انداخت و بدون اینکه به آنها دست بزند از آشپزخانه خارج شد...


لیستی را که دیشب تهیه کرده بود در کیفش گذاشت .لباس گرمی پوشید و روبان قرمزش را به پالتوش وصل کرد.

هوای دی ماه سرمای گزنده ای داشت.شال گردنش را محکمتر دور دهانش پیچید.

نگاهی به اطرافش کرد و وارد یک فروشگاه شد.

هرکس که به او نگاه میکرد نگاهش به روی یقه پالتویش ثابت میماند.

از این نگاه ها بیزار بود...نگاه های ترحم آمیز و نگاه های محکوم کننده.

مرتب پیش خود تکرار میکرد:چرا؟؟؟چرا من؟؟؟؟

از زمزمه های پشت سرش هم بیزار بود

-یعنی چه جوری گرفته؟

-آخی طفلکی

-اینا دیگه خوب نمیشن نه؟

-خدارو شکر تا ازشون دور باشی مبتلا نمیشی...

...

خرید هایی که کرده بود را روی پیشخوان گذاشت.

بچه ای که کنار مادرش ایستاده بود با صدای بلند گفت:

-مامان این خانومه ایدز داره؟

-هیس.ساکت.

خرید هایش را برداشت و از فروشگاه خارج شد...



انسان هایی که امروزه به این بیماری مبتلا شده اند کم نیستند.اونها احتیاجی به ترحم شما ندارند.اونها فقط میخوان باقی عمرشون رو در آرامش زندگی کنند.اونها رو به گناه نکرده محکوم نکنید در باره آنها پیش داوری نکنید.بزارید تا در کنار شما احساس امنیت و آسایش کنند.همین!






















طبقه بندی:
ارسال توسط آلاله
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ